این مطلب توسط nastaran روز شنبه 7 فروردین 1389 در ساعت 05:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
سایه ات بر روی دلم مانده است
دیگر گریه نخواهم کرد
اگر بگیری تمام خودت را،
و بگذری از تمام رویاهایم؛
سایه ات بر روی دلم مانده است
و من در غباری از زمان
به تمام خاطره هایت خواهم نگریست
دلتنگ می شوم
به اندازه ی تمام زیبایی چشمانت
دست مهربان سایه ام
دست همیشه سبز رویاهایم را
می گیرد
سایه ات بر روی دلم مانده است
تکرای نخواهد شد سراب های بی تو بودن
مهربان عزیزم!
این مطلب توسط nastaran روز پنجشنبه 21 آبان 1388 در ساعت 04:19 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
صبح، ساعت زنگ می زنه و یه روز دیگه شروع می شه؛ بدنم خسته ست دیشب هم قرص خوردم تا خوابم برد. ای کاش قرصام هیچ وقت تموم نشن!
هنوز دلتنگی های دیروز از دلم بیرون نرفته، می دونی چرا؟
الان بهت می گم؛ چون تا وقتی که خوابم ببره تو چشای سایه ات نگاه می کردم و حرف می زدم. حالا چرا سایه ات؟
خوب معلومه خودت که نیستی؛ تو حتی صدات رو هم از زندگی من بیرون بردی؟
یادت نمی یاد بهت گفتم اگه بری دیوونه می شم، اگ بری قرص می خورم، اگه بری، اگه اگه بری دیگه هیچ وقت نمی تونم بخندم.
یادت نیست.
ولی تو اصلا حرفای منو یادت نیومد اون روز که باهام دعوا می کردی.
من هیچ وقت با تو دعوا نکردم ولی تو همیشه با من دعوا می کردی.
یادت نیست؛ من هق هق گریه می کردم و می گفتم:
- تو رو خدا، خواهش می کنم، التماس می کنم نمی خواهم دوستیمون تموم بشه.
- آخه مگه من چه گناهی کردم، اینقدر دوست دارم، اینقدر هم التماستو کردم حالا می گی دیگه به من زنگ نزن!
- من می خوام فقط وجودت تو این دنیا رو احساس کنم، بفهمم هستی، داری نفس می کشی. من، من می خوام فقط بزاری هر چند وقت یکبار صدای نفساتو بشنوم؛ با آهنگ بودنت آروم بگیرم. حالا تو اسمشو هر چی می خوای بزاری بزار.
بزار ترحم، بزار وقت تلف کردن، یا شاید هم بزاری دوستی.
این مطلب توسط nastaran روز پنجشنبه 21 آبان 1388 در ساعت 04:14 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
به شانه های باران تکیه داده ام
و ابرهای خیالش مرا نمی رهانند
آسمان هم، مثل گونه های من سرخ شده است
صندوقچه ی خاطراتم را باز می کنم
نگاهش قلبم را به تلاطم می اندازد
... مگر عشق را چه شده است؟!
مگر مجنون آیینه ی دلش را شکسته است؟!
تیری به بلندای آسمان و زمین خواهم انداخت
قلبش شکسته نخواهد شد
کالبد مرگ به سراغم خواهد آمد
فانوس به دست، به خورشید می نگرم
و هیچ روشنایی ای، حرفی از ماندن نمی زند
و تقدیر، مرا از آغوش بودن می رهاند
صندوقچه ی خاطراتم را ببندید
به شانه های باران تکیه داده ام ...
این مطلب توسط nastaran روز پنجشنبه 21 آبان 1388 در ساعت 04:12 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
جز چشمان من
هیچ کس همدرد اشک آینه نیست
من اندیشه ام را در لا به لای کتک های زمانه
این مطلب توسط nastaran روز پنجشنبه 21 آبان 1388 در ساعت 02:43 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
ترک خواهم کرد
همه ی روزها را
همه ی ستاره ها را
همه ی رویاها را
همه ی آرزوها را
همه ی قاصدک ها را
همه ی فریادها را
همه ی اشک ها را
و هیچ گاه نگاهش
دلتنگ سادگی هایم نخواهد شد
من تمام آرزوهایم را
در چشمان او جای گذاشته ام
من تمام روزهایم را
در روزهای او گم کرده ام
من تمام رویاهایم را
در بازی های اوبه نظاره نشسته ام
من تمام فریادهایم را
درسکوت های فریبانه ی او به نظاره نشسته ام
من تمام قاصدک هایم را
در عاشقانه هایم برای تو به پرواز درآورده ام
من تمام ستاره هایم را
در ابرهای خشم آلود وجود او، محو کرده ام
من تمام اشک هایم را
در برق چشمانش، قطره قطره باریده ام
من
تمام خودم را، در
حسرت و دلتنگی هایم؛
ویران کرده ام
ترک خواهم کرد
تمام
خاطراتم را،
تمام نگاهش را
تمام صدایش را،
تمام این دنیا را،
تمام روزهای حسرت را ...
و هیچ گاه
به صداقت واژه هایم ایمان نیاورد
این مطلب توسط nastaran روز پنجشنبه 21 آبان 1388 در ساعت 01:58 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
مگر میان نگاه عاشق و معشوق چقدر فاصله است؟!
من،به اندازه ی تمام زیبایی چشمانت
دلتنگ می شوم
فاصله ها را می شكنم
چشمانم را می بندم
نگاه نامهربانت، به دلتنگی ام لبخند می زند
و من مانند كودكی هایم
سرشار از شادمانی می شوم
و اما،
نه، خسته می شوم
چشمانم را باز می كنم
تو رفته ای
صدای گام هایت را نشنیدم
و من؛ "دلتنگ كوچولو"
باز هم دلتنگ توام
"دلتنگ"!
این مطلب توسط nastaran روز چهارشنبه 20 آبان 1388 در ساعت 09:54 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
... و خداوند عشق را آفرید
و چشمان من
مجذوب خماری، چشمان تو شد
16 ساله بودم
و به تمام نغمه های عاشقانه فكر می كردم
و از نامردی ها هیچ نمی دانستم
و در این كشاكش روزگار
من 2 سال به چشمان او نگاه می كردم
زیباترین واژه ها را
نثار او می كردم
اما امروز یك سال است؛
كه ماه زیبای زندگی من
زیبایی چشمانش را از
من گرفته است
و من پرواز زیبای او را به تماشا نشسته ام!
مهربانانم در این دلنامه بخوانید دلتنگی های مرا برای او!
این مطلب توسط nastaran روز سه شنبه 12 آبان 1388 در ساعت 09:00 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات